جمعه 3 بهمن 1399

شهید قلی زاده خود به استقبال ما آمد...

تاریخ خبر: یکشنبه, 7, 1399
شهید قلی زاده
خاطراتی از شهید مدافع حرم حجت الاسلام محمدعلی قلی زاده قشقایی
شهید قلی زاده خود به استقبال ما آمد...
تصور ما این بود که این مسیر طولانی را می رویم به استقبال این شهید ، در صورتیکه ایشان برنامه ریزی کردند و به استقبال ما آمده بودند .

درعید فطر سال 1394 اولین بار ایشان را ملاقات کردم و بعدا به سفارش دوستان به این نتیجه رسیدیم که اگر بتوانیم ایشان را از سپاه قم به سپاه بروجن منتقل کنیم، می توانیم نماز جماعت مسجد .... قشقایی ها را نیز به ایشان محول کنیم . دوستانی هم که از شهر نقنه ایشان را به من معرفی کردند، از مسئولیت ایشان در سپاه استان قم مطلع نبودند و تصور   می کردند یک روحانی معمولی است و من هم برابر خواسته مردم شهر نقنه با ایشان تماس گرفتم . ایشان بدون این که مطلبی را بیان کنند با آن تواضعی که داشتند گفتند من مسئولیتی را در قم پذیرفتم و معذورم ولی دلم می خواهد که بیایم و از طرفی جا به جایی من کار مشکلی است . تواضع او چه در کلام و چه در برخورد  برای ما قابل توجه بود و خود بنده بعد از شهادت رده مسئولیتی ایشان را متوجه شدم . حتی دوستان نزدیک ایشان هم در شهر نقنه از جایگاه نظامی ایشام مطلع نبودند . و من در برخورد اول ایشان به کلیه ویژه گی های ایشان پی بردم فردی بی ریا،  بی آلایش و با صفا ، تکبر در رفتار ایشان قابل مشاهده نبود .  

صبح روز پنج شنبه من یک برنامه ای در اصفهان داشتم که به من اطلاع دادند حاج آقا قلی زاده از روحانیون نقنه در سوریه به شهادت رسیده در لحظه اول با توجه به این که شناختی از ایشان داشتم پذیرش آن برایم سخت بود و از سوریه رفتن ایشان هم اطلاعی نداشتم . با شنیدن این خبر بلافاصله از اصفهان به شهر نقنه برگشتم . و ستادی برای استقبال از ایشان تشکیل دادیم و آن روز ، برای من روز پر کاری بود . تا دیر وقت مشغول برنامه ریزی ایشان بودیم و جلسه ما تا دور موقع طول کشید . صبح روز بعد ،دعای ندبه و برنامه های دیگر از جمله نماز جمعه را برگزار کردیم . مجددا عصر آن روز جلسه ای با حضور خانواده شهید برای استقبال از شهید برگزار کردیم و این موضوع تا ساعت 11 شب در دفتر امام جمعه ادامه داشت . در کنار این جلسات  من با تعدادی از بچه ها تصمیم گرفتیم صبح زود برای استقبال شهید به شهر قم برویم و با پیکر این شهید برگردیم . این دو روز روزهای پر کاری بود و خستگی خاص خودش را نیز داشت . من ساعت یک بامداد برای استراحت به منزل رفتم .از اضطرابی که داشتم، ساعت 30/2 بود که از خواب پریدم و بلافاصله به ساعت نگاه کرده و با بچه هایی که قرار داشتیم تماس گرفتم و با هماهنگی که بعمل آمد ساعت30/3  با دو دستگاه خودرو از مسیر کاشان به سمت قم حرکت کردیم. برنامه مدونی نداشتیم . قرار شد اول به سپاه استان قم برویم و از آنجا بعد از پرس و جو به استقبال شهید برویم . آخرین عوارضی که رسیدیم همزمان چهار آمبولانس از طرف تهران وارد عوارضی شدند و ناخودآگاه یقین پیدا کردیم که پیکر حاج آقا در یکی از این آمبولانس است بنابراین دنبال آخرین آمبولانس حرکت کردیم . آمبولانس ها وارد سپاه علی ابن ابیطالب شدند و ما هم به دنبال آن با ارائیه کارت شناسایی وارد شدیم . در آمبولانس ها را یکی یکی باز می کردند و آمبولانس چهارمی که ما به دنبال آن بودیم ، پیکر شهید داخل آن بود . برای ما این اتفاقات خیلی سخت نبود زیرا اعتقاد داریم شهدا حَی و زنده اند ومنظور این حی این است که شهدا در مرتبه ای از قدردانی از حیات قراردارند و برای حفظ حیات حاضرند جان خود را فدا کنند و این ابراز لیاقت که داشتند خداوند متعال نه تنها حیات اخروی را می دهد ، حتی حیات دنیوی را نیز از آنها نمی گیرد . لذا ما وقتی متوسل می شویم به حضرت عباس و امام حسین (ع) چون آن ها حی اند ومی توان با آن ها ارتباط پیدا کرد . بنابراین تصور ما این بود که این مسیر طولانی را می رویم به استقبال این شهید ، در صورتیکه ایشان برنامه ریزی کردند و به استقبال ما آمده بودند .